پادشاهی به چشم حقارت در طایفه ی درویشان نظر کرد.یکی از آن میان به فراست دریافت و گفت:ای ملک،ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوش تر و به مرگ برابر و در قیامت بهتر،آن شاءالله.



موضوعات مرتبط: بوستان و گلستان سعدی

تاريخ : پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٤ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()

یکی ناسزا گفت در وقت جنگ

گریبان دریدند وی را به چنگ

قفا خورده گریان و عریان نشست

جهاندیده ای گفتش ای خودپرست

چو غنچه گرت بسته بودی دهن

دریده ندیدی چو گل پیرهن

سراسیمه گوید سخن بر گزاف

چو طنبور بی مغز بسیار لاف

نبینی که آتش زبان است و بس

به آبی توان کشتنش در نفس؟

اگر هست مرد از هنر بهره ور

هنر خود بگوید نه صاحب هنر 

اگر مشک خالص نداری مگوی

ورت هست خود فاش گردد به بوی

به سوگند گفتن که زر مغربی است

چه حاجت؟محک خود بگوید که چیست

              (بوستان سعدی)





موضوعات مرتبط: بوستان و گلستان سعدی

تاريخ : شنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٤ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرست

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه ی عشقست چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت

نه من از پرده ی تقوا بدر افتادم و بس

پدرم نیز بهشت از دست بهشت

حافظا روز اجل گر بکف آری جامی

یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت 

              «حافظ»      



موضوعات مرتبط: حافظ

تاريخ : چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست

بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز

ورای حدّ تقریرست شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحّم در جبلّت نیست

ز مهر او چه می پرسی درو همّت چه می بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه ی همّت که بر نا اهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسندست

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

                  «حافظ»



موضوعات مرتبط: حافظ

تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٤ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی به خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وآنجا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سرّ عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یارب بیادش آور درویش پروریدن 

                              «حافظ»




موضوعات مرتبط: حافظ

تاريخ : دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()

گر از این منزل ویران بسوی خانه روم

دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر بسلامت به وطن باز رسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

به در صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار

چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

سر خوش از میکده با دوست بکاشانه روم 

                 «حافظ»





موضوعات مرتبط: حافظ

تاريخ : چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٤ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()

فقیهی بر افتاده مستی گذشت

به مستوریِ خویش مغرور گشت

ز نخوت بر او التفاتی نکرد

جوان سر برآورد کای پیرمرد

تکبر نکن چون به نعمت دری

که محرومی آید ز مُستکبِری

یکی را که در بند بینی مخند

مبادا که ناگه در افتی به بند

نه آخر در امکانِ تقدیر هست

که فردا چو من باشی افتاده مست؟

تو را آسمان خط به مسجد نبشت

مزن طعنه بر دیگری در کِنِشت

ببند ای مسلمان بشکرانه دست

که زنّار مُغ بر میانت نبست

نه خود می رود هر که جویانِ اوست

بعُنفَش کشان می برد لطف دوست

                «بوستان سعدی»



موضوعات مرتبط: بوستان و گلستان سعدی

تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩۳ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

ترا،ای کهن بوم و بر دوست دارم

ترا،ای کهن پیرِ جاوید برنا

ترا دوست دارم،اگر دوست دارم

ترا،ای گرانمایه،دیرینه ایران

ترا ای گرامی گهر دوست دارم 

ترا ای کهن زاد بومِ بزرگان

بزرگ آفرین نامور دوست دارم

هنروار اندیشه ات رخشد و من

هم اندیشه ات،هم هنر دوست دارم

اگر قولِ افسانه،یا متنِ تاریخ

وگر نقد و نقلِ سِیَر دوست دارم

اگر خامه تیشه ست و خط نقر در سنگ

بر اوراق کوه و کمر دوست دارم

و گر ضبط دفتر ز مشکین مرکب

نئین خامه،یا کلکِ پَر دوست دارم

گمان های تو چون یقین می ستایم

عیان های تو چون خبر دوست دارم

هم اُرمَزد و هم ایزدانت پرستم

هم آن فرّه و فروهر دوست دارم

بجان پاک پیغمبر باستانت

که پیری است روشن نگر دوست دارم

گرانمایه زرتشت را من فزونتر 

ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم

بشر بهتر از او ندید و نبیند

من آن بهترین از بشر دوست دارم

سه نیکش بهین رهنمای جهان ست

مفیدی چنین مختصر دوست دارم

................

   برگرفته از کتاب ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم

 

                 «مهدی اخوان ثالث»

البته این شعر طولانی است و من فقط چند بیت از آن را در اینجا نوشتم...             



موضوعات مرتبط: شعر نو فارسی

تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩۳ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : گیلدا شیوا | نظرات ()