# شعر_نو_فارسی
هیچکس،هیچکسی را نشناخت هر که پروره ی دست وطنی من،منم،دور ز دنیای توام تو،تویی،دور ز دنیای منی زیر آرامش خود ریخته ام جوش تشویش به ... ادامه مطلب
/ 9 نظر / 13 بازدید
در لحظه های باور تسلسل نامت را لحظه به لحظه زمزمه وار گفتم با دوست دوست با باد باد با گل های شیپوری اینک  عطر نامت تمام شهر را آکنده ... ادامه مطلب
/ 2 نظر / 14 بازدید
آیینه را لختی درون ریزش باران گرفت و گفت: زیباست دانه،دانه باران بر آینه. با خنده گفتمش: چشمت اگر به اشک نشیند صدها هزار آینه ... ادامه مطلب
/ 2 نظر / 12 بازدید
این ابرهای سوخته سوگوار تابوت آفتاب را به کجا می برند؟ این بادهای تشنه،هار و حریص وار دنبال آبگون سراب کدام باغ پای حصارهای ... ادامه مطلب
/ 5 نظر / 12 بازدید